اوهام

درخواست حذف این مطلب

اگر روزی کارگردان شوم

برای نقش آدم درست کار

فردی را پیدا می کنم

با چهره ای ساده

و چشم هایی خیلی معمولی

برای نقش آدم جنایتکار داستان هم

ی را پیدا می کنم

با ظاهر آراسته

و لبخندی مهربان


زمان وقوع یک اتفاق خیلی بد در من

نه شب است

نه رعد و برق می زند

و نه باران می بارد


عشق

در یک روز معمولی نیمه آفت

که هیچ ویژگی خاصی ندارد

بین دو آدم

که هیچ ویژگی خاصی ندارند

_به جز همان دل مهربانی که می تواند عمیقا عاشق باشد_

اتفاق می افتد


دلتنگی می تواند

در یک صبح زیبای بهاری

در کنار شکوفه های تازه تازه سفید و صورتی

به اوجش برسد


و آدم ها

برای رسیدن به چیزی که می خواهند

ممکن است پنج بار

_یک عدد ساده بدون هیچ خاصیت عجیبی_

یا بیش تر

زمین بخورند


در داستان من

در اوج گرفتاری

هیچ معجزه خاصی

اتفاق نمی افتد

ی در نمی زند

ی ناگهان زنگ نمی زند

که مشکلات را حل کند


تو هستی

و تنهاییت

و انقدر ش ت می خوری

و اشتباه می کنی

تا بالا ه

راه را

پیدا کنی


خدای آدم های قصه من

درگیر ظواهر نیست

در بند جزئیات بی اهمیت نیست

نگران زمان نیست

با اعداد رند حساب و کتاب نمی کند

دلسوزی بیجا ندارد

از اصولش کوتاه نمی آید


و آن قدر طول می کشد

تا بالا ه

آدم های قصه هم

این را یاد بگیرند


یاد بگیرند که

زندگی واقعی

شبیه ها نیست

هیچ وقت هم نبوده


یاد بگیرند که

ما همگی

و دسته جمعی

با هم

« زده» شده ایم

و تصمیم بگیرند

سرنوشتشان را

عوض کنند


مطابقِ

قوانینِ

زندگیِ

واقعی.